تبليغاتX
زبان حال

پدرم در روز پدر تو را مرور کردم

در خاطراتی که مثل موج می زدند به ساحلم ... 

 

یاد آن زمستان های سرد

روزهای بی نفتی و کرسی ذغالی

که هنوز گرم بودیم و می خندیدیم

و رنج از سقف مان می چکید

از مدرسه مرخصم می کردی

تا روی شیروانی زوار در رفته مان

مذبوحانه با یخهای قطور دست و پنجه نرم کنم

و بالهایی مرا می قاپیدند پیش از هر سقوط ...

 

یاد آن تابستان های کسالت بار 

که رسانه ها و منبرها تو را جَو گیر می کردند

و به پادگان می سپردی مرا

برای آموختن جان بازی در سیزده سالگی

یا پیش طلبه ای جوان می فرستادی

تا بازی با لغات عرب را فرا بگیرم

شرمنده ام که نه شهید شدم نه عالمی ربانی

تا افتخاری در دنیا نصیبت کنم و جایی در بهشت ! ...

 

یاد بمبی که خانه را ویران کرد و باز آن بالها

و تو در ماتم بودی که چه سان دوباره بنایش کنی

دوباره سنگ صبورت شدم و صاحب کار

پایی در مدرسه و دستی بر آجر و سیمان

این خشت ها با خون جگر روی هم رفتند

تا آن خرابه خانه شد ...

 

راستی در آن تصادف مهیب کجا بودی تا ببینی

که چگونه آن بالهای مهربان و معجزه گر

خودروی ما را به خاکی کشیدند

سعی کردم بازوی آن مرد را به شانه اش برگردانم

وقتی او را نومیدانه پشت یک وانت می گذاشتیم

حتی آفتاب هم مرا تنها گذاشت

در بیابانی از خاک و مرگ

وقتی آن جسد را از کامیون مچاله اش بیرون می کشیدیم

و جاده زوزه کشان سکه های پنج زاری را نثارش می کرد ...

 

و یاد سروده ای از آن روزهایم افتادم:

.

.

من نیستم این طوطی محبوس قفس

گیرم ز یکی کلام و خوانم بَر ِ کس

شاهین هوای دل یاران بودم

آماج حسدهای کلاغان بودم

.

.

آن روزها و پدر

و عمری خاطره  ...

نوشته شده توسط حسین در 87/04/29 |
۱- 

گاهی بیا پایین

رسمی نمان جانا

در جامه ای بغرنج

گم گشته آن بالا

۲- 

عمری به دنبالت

دنبال یک آری

پیمانه ام پر شد

دستم ولی خالی

۳- 

نامت نمی گویم

دانم که می خوانی

داغت هویدا کن 

تنها نمی مانی

۴-

تکرار یک آدم

در کوچه های غم

جامی ز شعر تَر

شاید کند شادم

۵- 

شاعر چه می گردی ؟

هی " سر بزن یارا "

پیدا نخواهی کرد

با هی " بخوان ما را "

نوشته شده توسط حسین در 87/04/27 |