دیشب پرنده ای نگران بود و بی قرار
می گفت یا کریم به دنبال یک پناه
هی گشت و گشت و گشت
تا آمد و نشست
بر دست های من
دامان امن من او را پناه داد
در زیر نور ماه
یک تخم نطفه دار درخشید ناگهان
مادر سپرد جان
با ذکر یا کریم
در دستهای من
یک روز صبح زود که وقتش رسیده بود
یک جوجه جان گرفت
در دستهای من
در اولین کلام به رنگ قشنگ عشق
آن جوجه ی مادر ندیده گفت : یا کریم
با یا کریم او
خورشید جان گرفت
در قلب خسته ام

نوشته شده توسط حسین در
88/08/16 |