تبليغاتX
زبان حال
 

دیشب پرنده ای نگران بود و بی قرار

می گفت یا کریم به دنبال یک پناه

هی گشت و گشت و گشت

تا آمد و نشست 

بر دست های من

دامان امن من او را پناه داد

در زیر نور ماه

یک تخم نطفه دار درخشید ناگهان

مادر سپرد جان

با ذکر یا کریم

در دستهای من

یک روز صبح زود که وقتش رسیده بود

یک جوجه جان گرفت

در دستهای من

در اولین کلام به رنگ قشنگ عشق

 آن جوجه ی مادر ندیده گفت : یا کریم

با یا کریم او

خورشید جان گرفت

در قلب خسته ام

نوشته شده توسط حسین در 88/08/16 |
 

سال ها می گردند حول سال گرد ها

سال گرد ها صبور و منتظر می نشینند

آتش بازی سال گرد کوچ من است

سال گرد ده سالگی من

آسمان را برای که گل افشان می کنند ؟

نوشته شده توسط حسین در 88/08/16 |
 

آیا سینه ات را برای تو وسعت نبخشیدیم ؟
و بار گران تو را از دوش تو بر نداشتیم ؟
- باری که گویی پشت تو را شکست -
و ذکر تو را برای تو رفعت نبخشیدیم ؟
پس به یقین دشواری در کنار آسانی است
به یقین دشواری همراه آسانی است
پس زمانی که فراغت یافتی قد علم کن
و با اشتیاق به سوی پروردگارت حرکت کن

پ.ن. ترجمه سوره انشراح
نوشته شده توسط حسین در 88/08/15
 

تو که خوب می دانی تا وقتی دو نفری توی پیاده رو قدم بر می داریم در امانیم ... فقط برای این که توی تنهایی گم نشویم باید شانه به شانه ی هم قدم برداریم ... پس کسی که توانش بیشتر است باید رعایت حال کسی را بکند که توانش کمتر است ... نه من جلو می زنم نه تو ... اما وقتی پیاده رو آنقدر باریک است که فقط جا برای عبور یک نفر هست تو جلو برو من هوایت را دارم ... فقط قول بده شتاب نگیری ...

نوشته شده توسط حسین در 88/08/14 |
 

همیشه با خدا حرف می زنم همیشه ... ولی این حال ویژه که وصفش در واژه ها نمی گنجد - احساسی شبیه کنده شدن از زمین و زمان .. شبیه پروازی سبک و رفیع در فضایی دوست داشتنی و بیکران - فقط وقتی به معنای تام کلمه "درمانده" می شوم مرا فرا می گیرد ... احساس می کنم هستی در سکوتی عمیق فرو رفته و در و دیوار وجود در حال گوش کردن به نجواهای دردمندانه ی عابدی ناچیز است در محضر با شکوه معبودی که منشا همه چیز است ... قلبم در هیاهویی شگرف در آستانه ی از هم پاشیدن داغ می شود تا سرچشمه ی چشمانم را لبریز کند از آب حیات ... هر چه بیشتر می جوشم لذت بیشتری می بخشد به جانم به وجودم به حیرتم به راز و نیازم ... اصلا نمی خواهم تمام شود نمی خواهم ...

و این انتهای لذت "لا حول و لا قوه الا بالله" نیست ... همین که سر بر بالین می گذارم خود خدا کسی را می فرستد تا غنچه ای از لبانم برچیند که سرمستی اش و نفوذش در عمق جانم مثل مثل .... مثل یک بوسه ی شب بخیر مادر می ماند روی لبهای نوزادش ... بوسه ی مادری که آشنا ترین و نزدیک ترین و مهربان ترین کس اوست توی این دنیای غریب ... اما هیچ گاه اجازه ندارم روی او را ببینم ... آنقدر صبر می کند که پلک هایم کاملا کرخت شوند و آرام آرام به هم بپیوندند ولی هنوز به خواب نرفته باشم ...درست در آن لحظه نمی دانم او فرود می آید کنار بالینم یا مرا می برند آن بالا کنارش ...درست در آن لحظه ... در آن لحظه ی ناب ...
نوشته شده توسط حسین در 88/08/12 |
 

- به سرنگ ها نگاه نکن ... بگذار حواست را پرت کنم ... اصلا از کار و زندگی ات برایم بگو ...
- نه ... حواسم را پرت نکن ... حواسم را پرت ... حواسم را ... حواسم ...

می خواهم درد گنگ خالی شدن رگ هایم را از مایعی احساس کنم که با تمام گوشه و کنار و اعماق قلبم آشنا و همراز و همدرد است ... و در حالی که به پر شدن هر چهار شیشه خون با چشمان نیمه باز خیره مانده ام توی دلم به تنها خدایی که به تنهایی ام نزدیک است سلام کنم و بگویم : خدایا غربت من بزرگ بود قبول ... اما هیچ وقت نگذاشتم آنقدر بزرگ شود که به گناهی این چنین نابخشودنی تبدیل شود ...


خوب کردم چتر آبی ام را با خودم آوردم ... باران بدی می بارد و بوی لاستیک سوخته در هوا پیچیده ...ولی من چترم را باز نمی کنم تا سر پناهم شود ... به آن تکیه می کنم و آرام قدم بر می دارم ... درست مثل پیرمردها ...

نوشته شده توسط حسین در 88/08/11 |
 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

نوشته شده توسط حسین در 88/08/11
 

پشت سر مسافر گریه شگون نداره ...

نوشته شده توسط حسین در 88/08/10
 

طلیعه ی شفق را که از دور دیدم

راه افتادم با پای پیاده

رفتم و رفتم و رفتم

تا به دیوار باشکوه افق رسیدم

دیگر غروب شده بود

پرده ی اسرار را که کنار زدم

دیدم خدایی دارد نقاشی می کند

گفتم: من برای رسیدن به منبع نور آمده بودم ...

چرا طرح غروب می کشی ؟

گفت: این که رنگ نیست بی خبر ...

این خون دل توست که از نگاه افق می چکد

گفتم: چرا دستانم را حس نمی کنم ؟

گفت: تا پرده را لمس کردی دستانت جانشان را بخشیدند به چشم دلت

بی دست و پای و سر شو ... تا پرده ها بر افتد ...

این ابتدای راه است ... آماده باش رهرو ...

نوشته شده توسط حسین در 88/08/09 |
 

ربنا عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک ...

نوشته شده توسط حسین در 88/08/09 |